

|
|
|
|
سلام 27 ماهگیت مبارک دنیای من وزن : 11/400 قد : 90 کوچولوی ناز مامان همینطور که روز ها میگذره و بزرگتر میشی کارهایی میکنی که بیشتر من و بابا رو تو فکر میبره تو این فکر که آیا واقعا ما میتونیم از پس تربیت صحیح تو بر بیایم یا اینکه اطلاعات ما اون قدر به روز هست که بتونیم جوابگوی خواسته های تو باشیم ؟ و خیلی آیا های دیگه ... آخه تو اینقدر قشنگ قشنگ حرف میزنی و اون قدر حساب شده است نسبت به سن خودت که واقعا گاهی اوقات ما متعجب میمونیم از اینکه یه بچه دو ساله چطور این همه تدبیر به خرج میده که مثلا دل همه رو به دست بیاره و دل کسی این وسط نشکنه یا اینکه با آدما چطور برخورد کنه که خوششون بیاد وای وای وای از دست این وروجک های امروزی!!! خدا نگهدار همه ی بچه ها باشه از کار های جدید ارمیتا علاوه بر این بلبل زبونی ها اینه که دایره شعر های اون بیشتر شده خیلی مسلط تر لباس هاشو در میاره یا میپوشه موقع کفش پوشیدن که اصلا اجازه نمیده کسی طرفش بره اما هنوز با قضیه پوشک در گیر هستیم و طی 2-3 هفته آرمیتا ما رو طوری پیچوند که فعلا اصلا بی خیال د س ت ش و ی ی رفتن شدیم جدیدا علاقه نسبت به نقاشی کشیدن کم تر شده نمیدونم چرا ؟ شاید مشکل از بی توجهی خودمه ! و دیگه ... چیزی یادم نمیاد راستی از همین جا روز مادر رو به همه ی مامان های گل و زحمت کش دنیا تبریک میگیم امیدوارم که همه ی بچه ها قدر تمام لحظه هایی که قلب مادرشون براشون تاپ و تاپ کرده رو بدونن و از همین جا هم این روز رو به مادرم و مادر شوهرم تبریک میگم ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط مهناز| لينک ثابت
26 ماهگیت مبارک دخترم وزن : 11/400 قد : 89 خلاصه تعطیلات تموم شد و برگشتیم به روال عادی زندگی امسال عید خیلی شلوغ بودیم از جشن عقد و سالگرد ازدواج و مسابقات بابا علی و رفتن به مسافرت و....راستی ما تو عید از یه معدن نمک هم دیدن کردیم که خیلی جالب بود آرمیتا جون مامان در پروژه از پ و ش ک گرفتن قرار داره و یه دو روزی میشه که مامان یا توی د س ت ش و ی ی به سر میبره یا داره یه جا خرابکاری آرمیتا رو تمیز میکنه خیلی سخته تو همین دو روز انقدر خسته شدم که کم آوردم آگه کسی راه حلی داره که امتحانش کرده و جواب داده تو رو خدا به منم بگه ؟! البته آرمیتا همکاریش بد نیست روز دوم میشه گفت تعداد خرابکاری هاش از نصف هم کمتر شده ! آرمیتا جونم یه عالمه شعر یاد گرفته تمام شعر هایی که توی برنامه خاله سارا میخونه رو حفظ هست حتی شعر تیتراژ رو و جدیدا علاقه زیادی به قصه گفتن پیدا کرده و تا یه گوش بیکار پیدا کنه شروع میکنه یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود و ... می خواستیم بریم مهمونی یه پیراهن آوردم تنش کردم گفت مامان عروس شدم ؟! شب خوابیده بودیم هی داشت شیطنت میکرد بهش گفتم آرمیتا بگیر بخواب دیگه (البته با صدای بلند ) یه دقیقه بعد بابا از پشت کامپیوتر بلند شد اومد بخوابه کج شد بوسش کنه قلقلکش داد یه دفعه آرمیتا جدی شد و گفت :بابا علی بخواب دیگه ؟!؟ سر اینکه یه موقع هایی حرف گوش نمیکنه قصه اون نی نی رو براش میگیم که حرف گوش نکرده و ...اینا تا توی خیابان یه بچه ببینه یا صداشو بشنوه که داره گریه میکنه شروع میکنه به قصه گفتن که این نی نی بچه بدیه حرف مامان باباش رو گوش نمیکنه و ادامه قصه ... و این هم عکس ها آرمیتا در معدن نمک آرمیتا در برج میلاد و مسافرت این غروب زیبا رو هم بابا علی شکارش کرد واقعا زیبا بود جای همتون خالی بقیه عکس ها واسه روز سیزده بدر دو بار اسب سوار شدی اگه ولت میکردیم همه ی اسب ها رو سوار میشدی دفعه دوم اسبش خیلی خوشگل تر بود یعنی اسبش کلا خوشگل بود که فقط فیلم گرفتیم یادمون رفت عکس بگیریم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط مهناز| لينک ثابت سلام همچنان عیدتون مبارک این چند روز سپری شد و خیلی عالی بود امیدواریم چند روز باقی مونده هم همینطور عالی باشه دوم عید عقد کنان عمو امین بود و سوم هم که ... سالگرد ازدواج مامان مهناز و بابا علی مبارک مبارک من اینقدر قشنگ مبارک مبارک میخونم که مامان مهناز غش میکنه برام البته بیشتر علاقه دارم تولدت مبارک بخونم بابا علی جونم ۸ و ۹ و ۱۰ مسابقه تیر اندازی داشت (کشوری) که شکر خدا خوب بود و سوم شد اینم مبارک مبارک این دو سه روزی که بابا جون تهران مسابقه داشت من و مامان هم بیکار نبودیم و همه پارک ها رو در نوردیدیم تازه بابا جون ما رو برد برج میلاد جای همگی خالی خیلی خوش گذشت من عاشق آسانسور سواری هستم ولی تو برج میلاد یه آسانسور سوار شدم که فکر نکنم دیگه حالا حالا ها هوس کنم آسانسور سوار بشم حالا هم قراره بریم دو سه روز شمال وقتی برگشتم عکسهای خوشگلی که این چند وقت گرفتم میارم تا ببینید فعلا بابای ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 توسط مهناز| لينک ثابت سلام اومدیم که عید رو تبریک بگیم چون احتمالا دیگه نتونیم بیایم عیدتون مبارک مثل ماهی زنده بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط مهناز| لينک ثابت
سلام با چند تا عکس اومدم اول چند تا از عکس هایی که آتلیه گرفتیم این عکس ها واسه مسافرتی که رفته بودیم اینجا بساط ماهیگیری بود و آرمیتا هم حسابی با ماهی ها بازی کرد اما از اینکه دستت کثیف شده بود احساس بدی داشتی ! گفته بودم که حسابی برف خوردی اینم سندش؟! و اما این چند تا عکس بابا جون بردت پارک تا بتونی راحت ماشین سواری کنی آخه تو خونه همش با در و دیوار و ... تصادف میکنی ؟! ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 توسط مهناز| لينک ثابت
ميوه ي عشق ما يه دختره , یه صورت ماه , یه قلب مهربون يه
صدا , يه آوا , يه ستاره , يه آرميتا 25ماهگيت مبارك
قشنگم وزن : 11.100 قد : 88 سلام دختر كوچولوي ما داره همينجور بزرگ و بزرگ تر ميشه و وقتي دقيق بهش فكر
ميكنم اصلا باورم نميشه وقتي راه ميره يادم مياد زماني رو كه حتي پاهاش رو به زحمت
تكون ميداد و حالا مثل يه آهو اين ور اون ور ميره يا وقتي حرف ميزنه ياد اون زماني
مي افتم كه يه صداي آهنگين از دهنش بيرون ميومد وو ما كلي ذوق ميكرديم و واسه
خودمون تفسير ميكرديم كه داره چي ميگه و حالاا اون مثل يك بلبل برامون صحبت ميكنه عجب دنياييه عجب خدايا شكرت هزاران هزار بار شكرت به خاطر تمامي نعمت هايي كه به ما عطا
كردي. من به خاطر داشتن تمامي اين نعمت ها احساس خوشبختي ميكنم ازت ممنونم خداي من و اما آرميتا و شيرين كاريهاش آرميتا عاشق يادگيريه تا تلوزيون يه شعر رو پخش ميكنه (مخصوصا شعر هاي
كودكانه ) با تمام دقت گوش ميكنه و همون بار اول بخش هايي از شعر رو برام ميخونه و
هر جا كم مياره آهنگش رو ميزنه ولي در كل
دايره كلمات ميشه گفت تكميل شده و كلمه اي نيست كه به زبون بياري و آرميتا تكرارش
نكنه حدودا 9 تا رنگ رو بلده از شكل هاي هندسي گردي رو ميشناسه و رسمش ميكنه راستي آخرين دندون هاي كرسي هم
خلاصه رضايت دادن كه بيان بيرون البته يكيش مونده هنوز شك داره كاملا در نيومده و
هر از گاهي اذيتت ميكنه ولي در كل ديگه غصه اي بابت دندوناي دخترم وجود نداره همچنان با قضيه شير خوردنت درگيرم آخه نميشه كه اصلا شير نخوري لازمه ! يكي
دو روز با شير كاكائو ميونه پيدا كردي منم برات ميگيرم فكر ميكنم خوردن شير كاكائو
بهتر از نخوردن شير باشه ؟! صبحانه هم كه ديگه فرني نميخوري و هر روز صبح تخم مرغ
يا به قول خودت موموخ؟! حالا ديگه عشق تخم مرغ شدي شام هم اگه به ميلت نباشه ميگي
مامان موموخ من ؟ و من برات درست ميكنم 10 – 15 روز پيش سه تايي رفتيم شمال
خيلي خوش گذشت همه جاده پر برف بود و آرميتا اولين باري بود كه تو اين سن
برف ميديد و حسابي ذوق كرده بود اولين جايي كه ايستاديم تا آرميتا كمي برف بازي
كنه متحير بود اما بعدش هر 5 دقيقه ميگفت بريم برف بازي و اگه جايي هم مي ايستاديم
ديگه نميشد آرميتا رو برگردوند تو ماشين و تا ازش غافل ميشديم برف ميخورد و بلد هم
بود كه روي برف ها رو بر ميداشت و از زير برف براي خوردن برميداشت كلي از دستش خنديديم راستي خلاصه عكس هايي كه تو اتليه ازت گرفته بودم رو تونستم رو سي دي بگيرم
حتما ميارمشون ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390 توسط مهناز| لينک ثابت سلام آرمیتا جون مامان هنر نمایی کرده و یه نقاشی خیلی خوشگل کشیده که دلم نیومد عکسش رو نذارم قبلا گفته بودم که دخمل من عاشق نقاشی و دفتر و مداد هست و اینقدر براش چشم چشم ابرو کشیده بودیم که وقتی یه دایره میکشیدیم خودش جای چشم و مماخ و دهن و گوش و مو ... نشونمون میداد اما این بار تمام این ها رو خیلی منظم نقاشی کرد که من و بابا علی متحیر شدیم اینم هنر آرمیتا جون
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط مهناز| لينک ثابت
سلام آخی اول یه نفس راحت بکشم بعد دو هفته بدو بدو خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد البته فکر نکنید دو هفته واسه تولد آرمیتا دویدم ها نه بله برون عمو امین آرمیتا جون بوده خلاصه عموی آرمیتا رو هم پر دادیم رفت شایدم پر زد اومد (عروس رو میگم ) حسابی جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت از تولد دختر گلم بگم که آرمیتا جونم اینقدر خانم بوده که نگو و نپرس تازه روز تولدش ار ر ق ص ترکونده بچه ام کلی هم کادو گرفته و حسابی کیف کرده مامان و بابا ی (بابا) 3 تا النگو مامان و بابا ی من ماشین شارژی خاله مریم و عمو محسن یک لوستر خوشگل خاله فرخنده و عمو امین یه ست اسباب بازی بزرگ عمه خورشید جون یه عروسک خیلی خوشگل و کلی کادو دیگه ..... و اینم یک سری عکس از تولدجوجو ی مامان اینم یه عکس در کلبه شادی و دو تا عکس قشنگ با لباس خوشگلی که مامان بزرگ آرمیتا (مامان بابا ) براش بافته
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 توسط مهناز| لينک ثابت
ناز گلم تولدت مبارک در 2 سالگی قد: 87.5 وزن:11.100 ایشالله 100 ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه ایشالله زنده باشی تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو
تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا پرنسس من آرمیتای ناز من چه خوب شدکه به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای من شدی...عشق مامانی تولدت هزاران هزار بار مبارک.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط مهناز| لينک ثابت سلام من اومدم با یه عالمه عکس خلاصه مشکل عکس گذاشتنم حل شد از دوست خوبم سینا بابت راهنماییهاش تشکر میکنم دیگه چیزی به تولد 2 سالگی دختر نازم نمونده امتحانای مامان و بابا هم که تموم شده حالا با خیال راحت در تدارک جشن تولدیم این دو تا عکس اول واسه مسافرت شمال که با خاله مریم اینا رفته بودیم
این عکس رو هم روز تولد بابا علی گرفتی
این عکس هم روز تولد خاله مهرسا بوده
چند تا عکس از یه دختر خانم و گل
غرق تماشای تلویزیون
یه چند تا عکس از شب یلدا
دانشمند کوچولوی مامان
اینم یه عکس زمستونی (و پوتینی که دزدیده شد )
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 توسط مهناز| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ